پنجشنبه 16 آذر 1391 (جشن دندانی رادین جون)
الاهی که خودم فدات بشم عزیزم....تو الان 7 ماه و 6 روزته و منو بابایی به خاطر در آوردن نگین های دندان قشنگت امروزو برات جشن گرفتیم و همه کار هارو انجام دادیم...فدات بشم چون امروز مهمون دارم و کار داشتم نتونستم خیلی بهت برسم عزیزم..اما تو امروز چون میدونستی مهمونی خودته و من حسابی کار دارم مثل همیشه اینقدر پسر خوبی بودی که حد نداشت و من راحت به کارام رسیدم عزیزم....مهمون ها که همه خاله ها و دایی و عموها و عمه هات بودیم...تقریبا یه بیست نفری میشدیم عزیزم...اما من و بابایی تا جایی که تونستیم سعی کردیم بهترین جشنو برات بگیریم...توام که وقتی مهمون ها امدن و مخصوصا دختر خاله و پسز خالهان تا تونستی اتیش سوزوندی اما خداروشکر خیلی پسر خوبی بودی عزیزم...منو بابایی عاشقتیم...عکسای جشنت و هم برات میذارم که ببینی عزیزم..همه چیز عالی بر گذار شد..مخصوصا خوانواده پدرت که اصلا فکر نمیکردن من برات همچین جشنی بگیرم..کیکت هم عالی شده بودو با اون تاجی که رو سرت بود واقعا مثل پادشا هها شده بودی عزیزم....تو خیلی جیگری ا عزیزم.....
آش دندانیتم که خیلی عالی شده بودو خودت اینقدر خوشت امده بود که حد نداشت ...عزیزم..نوش جونت باشه پسملی


پنجشنبه 16 آذر 1391 (جشن دندانی رادین جون)
